تبليغاتX
عشق همیشه زنده می ماند
سلام

سلام به همه  امیدوارم که حال همتون خوب  باشه.... راستش چند روزیه که حالم یه جوریه

یه تصمیم گرفتم .... شاید بزرگترین تصمیم زندگیم.....دیروز خواستم عملیش کنم ولی نشد .... به قول خودم بد شانسی و به قول بچه ها برنامه ریزی غلط باعث شد نتونم اجراش کنم.....ولی اگه بشه همین یکشنبه انجامش میدم.....  واسم دعا کنین .....نمی دونم چرا دارم این چیزا رو اینجا می نویسم ولی احساس قشنگی دارم

دوست داشتم با همتون و  از جمله تو .... تقسیمش کنم

این متنو بخونین....امیدوارم که خوشتون بیاد

پرسید که چرا دیر کرده است؟ نکند دل دیگری او را اسیر کرده است؟
خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است. تنها دقایقی دیر کرده است.
گفتم امروز هوا سرد بوده است شاید موعد قرار تغییر کرده است!
خندید به سادگیم آیینه و گفت : او احساس پاک تو را زنجیر کرده است.
گفتم از عشق من چنین سخن مگوی!
گفت : خوابی... سالهاست که دیر کرده است....
در آیینه به خود نگاه می کنم ....آه ... عشق او عجیب مرا پیر کرده است....
راست گفت آیینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است!!!
اما من چه ساده...و چه خوش باور برای آمدنش به انتظار نشسته بودم... انتظاری عبث!
انتظار کار عاشقان است و من دلداده چه می کردم به جز انتظار؟
چشمانم هنوز به حلقه ی در خیره مانده اند ... نکند چشمانم خسته شوند ...نکند امشب هم خوابم ببرد ...
چه دیر پیدایش کردم ! قبل از این کجا بود؟ چطور گرفتارش شدم؟ چطور عاشقش شدم؟ چطور دلم را ربود؟
کی رفت؟ چرا رفت؟ کی می آید؟ اصلاً می آید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ درددلی ازامیر شهبازی در پنجشنبه دوم خرداد 1387 و ساعت 22:25 |

چیدن سفره هفت سین از آئین‌های نوروزی است.

سلام دوستان سال نو بر همه مبارک

نوروز، از جشن‌های باستانی ایرانیان است که امروزه در محدوده جغرافیایی ایران زمین یعنی در کشورهای ایران، آذربایجان، افغانستان، تاجیکستان، ترکمنستان، ازبکستان، قرقیزستان، قزاقستان و بخش‌های کردنشین کشورهای عراق و ترکیه و سوريه، در روز ۱ فروردین (۲۱ مارس) هرسال برگزار می‌شود. برگزاری جشن نوروز همچنین در زنگبار واقع در افریقای شرقی که در قدیم سکونتگاه ایرانیان مهاجر بوده رواج دارد.(نگاه کنید به نوشتار: کشور های نوروز)

عده زیادی فرق میان نوروز و لحظهٔ تحویل سال نو را درست نمیدانند. تعریف درست نوروز نخستین روز سال در تقویم ایرانی است یعنی یکم فروردین ماه و یا روز اورمزد از ماه فروردین. لحظهٔ آغاز نوروز درست پس از نیمه شب است و این یک لحظهٔ «تقویمی» است. لحظهٔ تحویل سال یک واقعه یا لحظهٔ «طبیعی» است و زمان آن می‌تواند ساعت‌ها با لحظهٔ آغازین روز یکم فروردین فاصله داشته باشد. بنابراین، لحظهٔ تحویل سال در سراسر جهان یکیست، ولی لحظهٔ آغاز نوروز (یکم فروردین) نسبی است، نسبت به خط استاندارد زمان بین المللی که سابقا به خط «گرینویچ» مشهور بود و هنوز هم اکثر مردم آن را به همین نام میشناسند.

 پیشینه نوروز

به باور زرتشت، ماه فروردین (نخستین ماه گاهشماری خورشیدی ایرانیان) به فره‌وشی (سرزندگی) اشاره دارد به اينكه که دنیای مادی را در آخرین روزهای سال دچار دگرگونی می‌کند. بنابراین، زرتشتیان، ده-روز را برای اینکه روح نیاکان خود را شاد کنند، گرامی می‎دارند. ممکن است این سنت که، برخی پیش از نوروز به گورستانها می‏روند، ریشه در این باور داشته باشد. یک روایت در مورد خاستگاه نوروز این است که در این روز کیاخسرو، پسر پرویز بردینا، به تخت سلطنت نشست و ایرانشهر را به اوج شکوفایی خود رساند.

روایت دیگر این است که در این روز ویژه (یکم فروردین)، جمشید، پادشاه پیشدادی، بر روی تخت طلایی نشسته بود در حالی‏که مردم او را روی شانه‏های خود حمل می‏کردند. آنها پرتوهای خورشید را بر روی پادشاه دیدند و آن روز را جشن گرفتند.

در زمانهای کهن، جشن نوروز در نخستین روز فروردین (۲۱ مارس) آغاز می‏شد، ولی مشخص نیست که چند روز طول می‏کشیده‏است. در بعضی از دربارهای سلطنتی جشن‏ها یک ماه ادامه داشت. مطابق برخی از اسناد، جشن عمومی نوروز تا پنجمین روز فروردین برپا می‏شد، و جشن خاص نوروز تا آخر ماه ادامه داشت. شاید بتوان گفت، در طی پنج روز اول فروردین جشن نوروز جنبه ملی و عمومی بود، در حالیکه طی باقیمانده ماه، هنگامی‏که پادشاهان مردم عادی را به دربار شاهنشاهی می‏پذیرفتند جنبه خصوصی و سلطنتی داشت.

جشن نوروز از آیین‌های باستانی و ملی ایرانیان می‌‌باشد. جزئیات چگونگی این جشن تا پیش از دوره هخامنشیان بر ما پوشیده است. در اوستا نیز هیچ اشاره‌ای به این جشن نشده است. همچنین از دید مذهب و باورهای دینی ایرانیان باستان در ارتباط با این جشن اطلاعاتی در دست نیست. اگرچه مطالبی کلی در تعداد اندکی از کتابهای نوشته شده در روزگار ساسانیان درباره جشن نوروز وجود دارد.

با استناد بر نوشته‌های بابلیها، شاهان هخامنشی در طول جشن نوروز در ایوان کاخ خود نشسته و نمایندگانی را از استان‌های گوناکون که پیشکش‌هایی نفیس همراه خود برای شاهان آورده بودند می‌‌پذیرفتند. گفته شده که داریوش کبیر، یکی از شاهان هخامنشی (۴۲۱ - ۴۸۶)، در آغاز هر سال از پرستشگاه بأل مردوک، که از خدایان بزرگ بابلیان بود دیدن می‌‌کرد.

همچنین پارتیان و ساسانیان همه ساله نوروز را را با برپایی مراسم و تشریفات خاصی جشن می‌‌گرفتند. صبح نوروز شاه جامه ویژه خود را پوشیده و به تنهایی وارد کاخ می‌‌شد. سپس کسی که به خوش قدمی شناخته شده بود وارد می‌‌شد. و سپس والامقام‌ترین موبد در حالی که همراه خود فنجان، حلقه و سکه‌هایی همه از جنس زر، شمشیر، تیر و کمان، قلم، مرکب و گل داشت در حین زمزمه دعا وارد کاخ می‌‌شد. پس از موبد بزرگ ماموران حکومت در صفی منظم وارد کاخ شده و هدایای خود را تقدیم شاه می‌‌کردند. شاه پیشکش‌های نفیس را به خزانه فرستاده و باقی هدایا را میان حاضران پخش می‌‌کرد. ۲۵ روز مانده به نوروز، دوازده ستون با آجرهای گلی در محوطه کاخ برپا شده، و دوازده نوع دانه گیاه مختلف بر بالای هریک از آنها کاشته می‌‌شد. در روز ششم نوروز، گیاهان تازه روییده شده بر بالای ستونها را برداشته و آنها را کف کاخ می‌‌پاشیدند و تا روز ۱۶ فروردین که به آن روز مهر می‌‌گفتند، آنها را برنمی داشتند.

روشن کردن آتش هنگام عصر یکی دیگر از رسومی بود که بین مردم در نوروز عمومیت داشت. ریشه مراسم روشن کردن آتش توسط ایرانیان در آخرین چهارشنبه سال نیز به همین عمل ایرانیان باستان بازمی گردد. ایرانیان باستان به آتش احترام می‌‌گذاشتند. آن زمان عقیده بر این بود که آتش موجب تصفیه هوا می‌شود.

در نخستین بامداد نوروز، مردم روی یکدیگر آب می‌‌پاشیدند. پس از گرویدن به اسلام نیز این رسم بجا مانده است با این تفاوت که به جای آب از گلاب استفاده می‌شود. از دیگر رسوم نوروز، حمام رفتن و هدیه کردن شکر به یکدیگر در روز ششم فروردین بود. و یکی از باشکوه‌ترین سنتها نیز سبز کردن دانه گیاه در یک ظرف است که به آن “سبزه” گویند.

 آیین‌های نوروزی

از جشن‌های متعددی که در ایران باستان مرسوم بوده، یا از جشن‌های اندکی که از آن عهد به یادگار مانده، هیچ یک به طول و تفصیل نوروز نیست. نوروز جشنی است که یک جشن کوچک‌تر (چهارشنبه سوری) به پیشواز آن می‌آید و جشنی دیگر (سیزده به در) به بدرقه آن. و نماد آن انداختن سفره هفت سين است.

نوروز در گذشته دارای آداب چندی بوده است که امروز تنها برخی از آنها برجای مانده و پاره‌ای در دگرگشت‌های زمانه از بین رفته‌اند. از رسم‌های بجا مانده یکی راه افتادن حاجی فیروز است.

 

خانه تکانی

خانه تکانی از دیگر آئین‌های نوروز است. ده پانزده روز مانده به نوروز (سال نو)خانه تکانی شروع می‌شود. در این آئین، همه وسایل خانه گردگیری و شستشو می‌شود و پاک و پاکیزه می‌گردد.

چنان زوایای خانه را می‌‌روبند که اگر تا یک سال دیگر هم آن زوایا از چشم خانم خانه پنهان بماند یا فرصت پاکیزه سازی آنها به دست نیاید، قابل تحمل باشد.

وسواس برای این پاکیزه سازی تا به حدی است که در و دیوار خانه اگر نه هر سال، هر چند سال یکبار نقاشی می‌شود.

پس از خانه تکانی، نوبت سبزه کاشتن می‌شود. مادران حدود یک هفته مانده به نوروز، مقداری گندم و عدس و ماش و شاهی در ظرف‌هایی زیبا می‌‌ریزند و خیس می‌دهند تا آهسته آهسته بروید و برای سفره نوروزی آماده گردد.

+ درددلی ازامیر شهبازی در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 و ساعت 21:17 |
پسر نوح به خواستگاری دختر هابيل رفت. دختر هابيل جوابش کرد و گفت: نه، هرگز؛همسری ام را سزاوار نيستی؛تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد.تو همانی که بر کشتی سوار نشدی. خدا را ناديده گرفتی و فرمانش را. به پدرت پشت کردی،به پيمان و پيامش نيز
غرورت غرقت کرد. ديدی که نه شنا به کارت آمد نه بلندی کوهها؟
پسر نوح گفت: اما آن که غرق می شود خدا راخالصانه تر صدا می زند،تا ان که بر کشتی سوار است. من خدايم را لا به لای طوفان يافتم، در دل مرگ و سهمگينی سيل
دختر هابيل گفت: ايمان، پيش از واقعه به کار می آيد. در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدی،هر کفری بدل به ايمان می شود. آن چه تو به آن رسيدی ، ايمان به اختيار نبود، پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست
پسر نوح گفت: آنها که بر کشتی سوارند امنند و خدايی کجدارومريز دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود. من آن غريقم که به چنان خدای مهيبی رسيدم که با چشمان بسته نيز می بينمش و با دستان بسته نيز لمسش می کنم. خدای من چنان خطير است که هيچ طوفانی آن را از کفم نمی برد
دختر هابيل کفت: باری تو سرکشی کردی و گناهکاری. گناهت هرگز بخشيده نخواهد شد
پسر نوح خنديد و خنديد و خنديد و گفت: شايد آن که جسارت عصيان دارد،شجاعت توبه نيز داشته باشد. شايد آن خدا که مجال سرکشی داد، فرصت بخشيده شدن هم داده باشد
دختر هابيل سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت کرد و آنگاه کفت: شايد. شايد پرهيزکاری من به ترس و ترديد اغشته باشد.اما نام عصيان تو  دليری نبود. دنيا کوتاه است وآدمی کوتاهتر. مجال ازمون و خطا اين همه نيست
پسر نوح گفت: به اين درخت نگاه کن. به شاخه هايش.پيش از انکه دستهلی درخت به نور برسند، پاهايش تاريکی را تجربه کرده اند. گاهی برای رسيدن به نور بايد از تاريکی عبور کرد. گاهی برای رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت
من اينگونه به خدا رسيدم. راه من اما راه خوبی نيست. راه تو زيباتر است، راه تو
مطمئن تر، دختر هابيل
پسر نوح اين را گفت و رفت. دختر هابيل تا دور دستها تماشايش کرد و سالهاست که منتظر است و سالهاست که با خود می گويد: آیا همسريش را سزاوار بودم؟
 
 
 
دوستان! اميدوارم با خوندن اين داستان یه خورده به خودمون بيايیم و کمی در باره ی خودمون فکر کنيم
+ درددلی ازامیر شهبازی در شنبه دوازدهم آبان 1386 و ساعت 19:50 |
اگر به خاطر زيبايي ، دوست ام ميداري دوستم مدار!
 خورشيدرا دوست بدار با گيسوان زرينش .
 اگر به خاطر جواني دوستم ميداري دوستم مدار!
 به بهار عشق بورز كه هر ساله جوان است.
 اگر به خاطر دارايي دوستم مي داري دوستم مدار!
 پري دريايي را دوست بدار كه مرواريد و ياقوت ، بسيار دارد.
 اگر دوستم مي داري به خاطر عشق پس هر آينه دوستم بدار!
 دوستم بدار هماره من هماره عاشق ات خواهم بود
+ درددلی ازامیر شهبازی در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 و ساعت 21:0 |

  سلام به دوستان عزیز

عيدسعيد فطر رو به همتون تبريك ميگم

این بار با یه داستان جالب و قشنگ که توی وب دوست عزیزم سروش بود اومدم 

از سروش جان به خاطر اینکه اجازه داد من این مطلب رو توی وبم بزنم ممنونم

                           

    داستان عقاب ...

 

عمر عقاب از همه پرندگان نوع خود درازتر است .

عقاب می تواند تا 70 سال زندگی کند

ولی برای این که به این سن برسد باید تصمیم دشواری بگیرد.

زمانی که عقاب به 40 سالگی می رسد :

 چنگال های بلند و انعطاف پذیرش دیگر نمی توانند طعمه را گرفته و نگاه دارند .

نوک بلند و تیزش خمیده و کند می شود

شهبال های کهن سالش بر اثر کلفت شدن پرها به سینه اش می چسبند و پرواز برای

عقاب دشوار می گردد.

در این هنگام ، عقاب تنها دو گزینه در پیش روی دارد . یا باید بمیرد و یا آن که فرایند

دردناکی را که 150 روز به درازا می کشد پذیرا گردد .

برای گذرانیدن این فرایند، عقاب باید به نوک کوهی که در آنجا آشیانه دارد پرواز کند . 

در آنجا عقاب نوکش را آن قدر به سنگ می کوبد تا نوکش از جای کنده شود .

 پس از کنده شدن نوکش ، عقاب باید صبر کند تا نوک تازه ای در جای نوک کهنه رشد

کند ، سپس باید چنگال هایش را از جای برکند. 

زمانی که به جای چنگال های کنده شده ، چنگال های تازه ای درآیند ، آن وقت عقاب

شروع به کندن همه پرهای قدیمی اش می کند .

 

 

سرانجام ، پس از 5 ماه عقاب پروازی را که تولد دوباره نام دارد ، آغاز کرده ...

و 30 سال دیگر زندگی می کند.

چرا این دگرگونی ضروری است ؟

بیشتر وقت ها برای بقا ، ما باید فرایند دگرگونی را آغاز کنیم .                              

گاهی وقت ها باید از خاطرات قدیمی، عادت های کهنه و سنت های گذشته رها شویم .

تنها زمانی که از سنگینی بارهای گذشته آزاد شویم می توانیم از فرصت های زمان

حال بهره مند گردیم .

+ درددلی ازامیر شهبازی در چهارشنبه هجدهم مهر 1386 و ساعت 20:43 |
ببين
ساعت هاي کلافه را
چطور صبح تا صبح
فریاد می زنند
گناه من چيست؟
که بلبل ها
راه خانه مان را گم کرده اند
گناه من چيست ؟
که احاطه شده ام از ساعت
اي کاش
روي دست هايمان
قناري مي بستيم!
با او بيدار مي شديم
به خواب مي رفتيم
و ساعت ها
زير خواب ها له مي شدند
+ درددلی ازامیر شهبازی در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 و ساعت 20:43 |

سلام به همگی چند وقتی بود آپ نکرده بودم گفتم با چند کلمه دلتنگی بیام ، امیدوارم خوشتون بیاد .

 

 

خداحافظ...

آخرین کلامی که از تو شنیدم

و باز قصه‌ی تلخ جاده و آن راه بلند...

که تو را از خلوت من می ربود

آسمان می گریست

شیشه ها می گریستند

و من مبهوت رفتنت

در پس شیشه های مه آلود

بغض دردناکم را بلعیدم

دیوانه وار خندیدم

و تو را بدرقه کردم...

 

 

در شبی پاییزی

بر جاده های تهی غم آلوده قلب ام قدم می زنم

و به جستجوی گمشده خویش ام

بر جاده ها پا می نهم و بوی تنهایی را می نوشم

سکوت است و سکوت

و من همچنان به جستجوی گمشده خود پای می فرسایم

با خود می اندیشم آیا کسی دراین جاده ها پا می گذارد؟!

جاده ها پایانی ندارند و با خود می اندیشم

شاید در انتهای این جاده ها کسی چشم به راه من است

از این اندیشه خون در رگ هایم به جوشش بر می خیزد

با اشتیاق به راه خود می روم، اما...

جاده همچنان در تنهایی گسترده است

و من تنها هستم با کوله باری از انتظار

انتظار گمشده خود...

 

 

و باران سخت می بارد در یک شب سرد پاییزی. این آغازی دیگر است و این منم، گمشده در مه، ستاره ای سرگردان در کهکشانی بی انتها، فرورفته در قعر اقیانوسی عمیق و تاریک. من گم شده ام، من در دنیای متروک تنهایی خود که تاریک ترین شب ها و ابری ترین روزها را دارد و باد زیر آوار غروب کوچه هایش را دلتنگ می نوازد گم شده ام. آری من گم شده ام...

 

 

+ درددلی ازامیر شهبازی در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت 23:22 |

 

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست؟

استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياوراما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد

 

 داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني


شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.استاد پرسيد:چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب

 

 داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي

 

 گندم زار رفتم

استاد گفت: عشق يعني همين

شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟

استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به

 

 عقب برگردي

شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب

 

گفت:به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم،باز  هم دست

 

 خالي برگردم

استاد باز گفت:ازدواج هم يعني همين

 

 

+ درددلی ازامیر شهبازی در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 و ساعت 11:43 |
سلام به همه

امروز رفت وهمه ی خاطرات خوب وبدش رو هم با خودش برد

 نمی دونم  چطور تا سه ماه دیگه می تونم نبودنش رو تحمل کنم خیلی دلم براش تنگ میشه

چقدر از تابستون دیگه بدم میاد  کاش الان اول مهر بودو بازم میدیدمش

آن شب پس از رفتنت صدای ناله ی خیابان را شنیدم.

صدای افتادن گل سرخ از دستان بی قوایم.

صدای ناپدید شدن ستارگان که تسکینی بود بر تن خسته ام.

صدای بارش ابر ها را که در آن نا کجا آباد اشکهایشان را تقدیم چشمان

خشکم کردند.

و صدای آه های خرده شیشه های قلبم را که در زیر قدم های بی رحمت

دردشان گرفت از سردی عشقت

+ درددلی ازامیر شهبازی در یکشنبه دهم تیر 1386 و ساعت 11:36 |
خدا, انسان و عشق این است "امانتی" که بر دوش آدم ، سنگینی می کند و این است آن "پیمان" که در نخستین بامداد خلقت با خدا بستیم، و " خلافت " او را در کویر زمین تعهد کردیم. ما برای همین " هبوط " کردیم، و این چنین است که بسوی او باز می گردیم.

دکتر علی شریعتی

+ درددلی ازامیر شهبازی در سه شنبه یکم خرداد 1386 و ساعت 11:7 |
سلام به همگی

راستش دیروز یکی از بهترین روزای زندگیم بود

با یکی اشنا شدم که حس کردم دقیقآ خود منه

خیلی خوشحال شدم گفتم خوشحالیم رو با شما تقسیم کنم

حالا چندتا جمله قشنگ :

زندگي كوتاهتر ازآن است كه به خصومت بگذرد و قلب ها گرامي تر از آنند كه بشكنند آنچه از روزگار به دست مي آيد با خنده نمي ماند و آنچه از دست برود باگريه جبران نمي شود فردا خورشيد طلوع خواهد كرد حتي اگر ما نباشيم.

گفتمش آغاز درد عشق چيست؟ گفت آغازش سراسر بندگيست گفتمش پايان آن را هم بگو گفت پايانش همه شرمندگيست گفتمش درماندردم را بگو گفت درماني ندارد، بي دواست گفتمش يک اندکي تسکين آن گفت تسکينش همه سوز و فناست.

پلکهای مرطوب مرا باور کن ، این باران نیست که میبارد ، صدای خسته ی من است که از چشمانم بیرون میریزند.

 

+ درددلی ازامیر شهبازی در سه شنبه یکم خرداد 1386 و ساعت 11:6 |
فقط یه کلمه که واسه همیشه یادم بمونه

عبرت

برین پست پایینی البته لطفآ

+ درددلی ازامیر شهبازی در شنبه هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت 19:52 |
غربت من هر چی که هست از با تو بودن بهتره

آخره خط زندگی این نفس های آخره

وقتی دارم با هر نفس از این زمونه سیر می شم

وقتی با یه زخم زبون از این و اون دلگیر می شم


این آخر راه دیگه باید که تنها بمیرم

تنها تو اوج بی کسی تو غربت آروم بگیرم


باید برم باید برم باید که بی تو بپرم

آخ که چه سنگین میزنه این نفس های آخرم


سکوت من نشونه رضایتم نیست می دونی

گلایه هام رو می تونی از توی چشم هام بخونی

بگو آخه جرمم چیه که باید این جور بسوزم

هیچی نگم داد نزنم لب هام رو هم بدوزم


دربه در غزل فروش منم که گیتار می زنم

با هر نگاه به عکست انگار من خودم رو دار می زنم


نفرین به عشق به عاشقی نفرین به بخت و سرنوشت

به اون نگاه که عشق تو تو سرنوشت نوشت


نفرین به من نفرین به تو نفرین به عشق من و تو

به ساده بودن من و به اون دل سیاه تو
+ درددلی ازامیر شهبازی در شنبه هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت 19:40 |
دیروز که بر گشتم منتظرت بودم ولی تو دیگر نبودی

تنها مونس من خاطرات گذشته بود و تنهایی

امشب به امید امدنت ثانیه ها رو تا خود صبح خواهم شمرد

شاید فردا از پس ابر های به هم تنیده ماه بیرون اید

و من باز تو را در ان ببینم و همه ی خاطراتم زنده شود

یا دریای توفانی ارام شود تا  باز تو را به من بنمایاند

اما افسوس که...................

ای کاش........................

 

+ درددلی ازامیر شهبازی در شنبه هجدهم فروردین 1386 و ساعت 0:29 |

بازم سلام ، سلامی به مهربانی مادر و به بزرگی نام پدر

 عیدو به همتون تبریک میگم

با درد دل دوم اومدم، اما راستش یه گله دارم  «چرا هیچکی نیومد و درددلاشو نگفت؟»

این هفته که رفته بودم مشهد(جاتون خالی)یه اتفاقایی ازجمله «بدتر شدن حال مادرم، درد های همیشگی پدرم و دیدن مردمی که یه خواسته همشون شفای یه مریض بود»واسم افتاد که تصمیم گرفتم موضوع درد دل دوممو که قبلاً آماده کرده بودم تغییر بدم و یکی دیگه بنویسم.

این درد دل واسه اونایی که پدر یا مادر شون مریضه و هنوز نتونسته سلامتیشو از خدا پس بگیره:

میدونم خیلی سخته که مادرت گوشه ی بیمارستان افتاده باشه و تو نتونی حتی باهاش حرف بزنی ، یا اینکه پدرت توی اتاق عمل باشه و تو بیرون اتاق منتظرش باشی تا بیاد بیرون، یا  پدرت به خاطر مردمش رفته باشه جبهه و چشماشو از دست بده و تو رو تا سه سالگیت بیشتر نتونه ببینه، آخرش هم تحویلش نگیرن و هر جا میره به خاطر اینکه مدارک اون موقع شو سوزوندن از کمترین حقی که داره محروم بشه، یا اینکه مادرت ناراحتی کلیه داشته باشه و عملش کنی ولی به خاطر بی کفایتی دکترش ، غفونت وارد بدنش بشه و علاوه بر بیماری خودش چند تا مریضی دیگه هم بیاد سراغشو از اونی که هست بدتر بشه و از اون بدتر دردائیه که موقع دیالیز باید تحمل کنه و به خاطر اینکه یه کلیه پیدا نمیشه باید هفته ای چند ساعت این درد رو تحمل کنه ، تازه وقتی هم از دکتره شکایت می کنی تبرئه بشه و نتونی کاری بکنی .

یا اینکه مادرت آسم داشته باشه و پدرت نابینا باشه و تو خودت دور از خانوادت باشی و بشنوی که بابات تصادف کرده و مامانت هم حالش بدتر شده و تو بیمارستان بستریه .

وخیلی یااینکه های دیگه…………………

در هر صورت دعا می کنم این درد دل رو که خوندی هیچ کدومشون واست پیش نیومده باشه

ولی اگه پیش اومده بود به این درسی که من از امام رضا گرفتم توجه کن :«صبر ، توکل، دعا و دعا ودعاو مطمئن باش که اگه با دلی شکسته بری پیش خدا دست خالی برنمیگردی.»

شاید فکر کنی که اینا همش شعاره  ولی یه بار تا حالا امتحان کردی؟

راستی چند بار تا حالا از خدا خواستی که سلامتی تو رو بگیره و به اونا بده؟ من که روزی صد نه هزار بار.

بچه ها واسه پدر و مادر من و همه ی پدر و مادر های دنیا دعا کنین .

امیدوارم که این بار هم تنهام نذارین.

تا بعد………………………

 

+ درددلی ازامیر شهبازی در شنبه یازدهم فروردین 1386 و ساعت 6:34 |

راستش درد دل دومم یه کمی ناقصه و هر چی منتظر درد دلای شما بودم خبری نشد  بزای همین فعلاً این چند جمله رو داشته باشید تا درد دل دوم آماده بشه قربون همتون بشم.ضمناّبهم بگین درد دل بعدیم در چه رابطه باشه

 

اگر دنیای ما دنیای سنگ است

 

بدان سنگینی سنگ هم قشنگ است

اگر دنیای ما دنیای درد است

 

بدان عاشق شدن از بهر رنج است

اگر عاشق شدن یک گناه است

 

دل عاشق شکستن صد گناه است

 

 ای پرنده پرواز کن ،با اینکه پرو بالت زخمی است  ولی باز پرواز کن.

 

مگذار سکوت و رخوت این قفس شوق و اشتیاق رهایی را در تو

 

بخشکاند .

 

می دانم رهایی از این قفس بسیار سخت است و تورا دیگر توان جدال با

 

این میله های فولادی نیست.

 

ولی مگذار یاس و نا امیدی  شوق رفتن را از تو بگیرد ای پرنده بدان

 

که قفس هرگز نمی تواند پرواز را از یاد تو ببرد چون پرنده یعنی

 

پرواز و پرواز یعنی آزادی……

 

+ درددلی ازامیر شهبازی در پنجشنبه دوم فروردین 1386 و ساعت 17:50 |

سلامی به سرخی آتش به شما همه شما دوستان عزیز

 سلامی به بزرگی بهشت،  به گرمی عشق و به پاکی یک درد دل

راستش خودم دیگه از این مطالب تکراری که تو وبلاگمه حالم به هم می خوره دیگه چه برسه به شما.  می خواستم یه تحولی به وجود بیارم تا حداقل خودم حوصله خوندن وبلاگمو داشته باشم،  تصمیم گرفتم به جای این همه مطلب کلیشه ای و به درد نخور که هر جا پیدا می شه درد دل جوونارو که خودمم یکی از اونام بنویسم .

اولین درد دل ” برای اونایی که تو زندگیشون خیلی زجر کشیدن ” :

می دونم توی زندگیت هرچی درد و رنج بود تحمل کردی و خدا می دونه چقدرزیاد بود لحظاتی که می خواستی از خدا بپرسی که چرا تو رو به این دنیا کشونده ولی بعدش منصرف شدی وپیش خودت گفتی هیچ کار خدا بی حکمت نیست.  شاید خیلی شبا شده که گرسنه بخوابی و خواب ببینی که داری بهترین غذاها رو می خوری ولی وقتی پا  می شی  تنها چیزی که تو دلته یه آه بلند و سرده که تازه باید اونو هم بیرون بدی و باز هم شکمت پر از گرسنگیه . شاید خیلی روزا پیش اومده باشه بخاطر این که صد تومن تو جیبت نیست مجبور بشی ده کیلومتر رو پیاده بری یا اونقدر دلت چیزی رو بخواد ولی به خاطر بی پولی به جای داشتن اون،  حسرت داشتن اونو داشته باشی یا این که از سه سالگی مریض بشی و هر دو ماه یک بار مجبور بشی 15 روز از عمر نازنینتو توی بیمارستان باشی یا از اون بدتر این که از داشتن پدر یا مادر یا هر دو محروم شده باشی یا از او هم خییییییییلی بدتر این که یکشون از کار افتاده باشه و آرزو کنی کاش خدا سلامتی تو رو بگیره و به اون تن سالم بده، اما همون جوری که خودت  می دونی هیچ کار خدا بی حکمت نیست مثلاً خیلیا هستند که تو این جور شرایطی زندگی می کنن ولی آخرش خدا ازیه جایی به اونا کمک می کنه که خوابش هم نمی دیدن. سعی کن همیشه امیدوار باشی به این که یه دری هست  که همیشه بازه و می تونی بهش امید ببندی و اونم در رحمت خداست که همیشه به روی تو بازه و همیشه تا حد ممکن تلاشتو بکن و بدون که حتماً موفق می شی و اگه از یه راه به نتیجه نرسیدی از راه دیگه ای وارد شو و از خدا کمک بخواه و بعد از همه اینا  صبر صبر صبر و باز هم صبر با توجه به این که:

ان الله مع الصابرین

و در آخر یه دعا میکنم که :خدایا بی نیازی در اوج فقر، تنهایی در انبوه جمعیت، اندیشیدن در میان همهمه ، مونس سو سوی چراغ در فصل انجماد عاطفه،  مرحمی بر دلهای شکسته و سینه ای مالامال از درد جدائیت به دل خستگانت عطا فرما

 

...تا درد دل بعدیم منتظر درد دل دلای خسته و عاشق شما هم هستم …

 

 

+ درددلی ازامیر شهبازی در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 و ساعت 22:2 |

همچو ذره ای که نور را

همچو مزرعی که باد را

همچو زورقی که موج را

يا پرنده ای که اوج را

دوست دارد

دوستت دارم .

 

+ درددلی ازامیر شهبازی در چهارشنبه چهارم بهمن 1385 و ساعت 10:35 |
 

آخرین باری که گریستم در خانه نشسته بودم

پاسی از شب گذشته بود

به سایه ها و سوسوی چراغها خیره شده بودم

همه ی آنچه دارم می دهم تا از دستشان رها شوم

آخرین باری که گریستم کسانی را دیدم که مدتها زیر باران ایستاده بودند

عاشقانی  که درزندانی چپانده شده بودند

دستها بر میله و چشمانی پر از اشک و کلام همان کلام کهن

آه خدایا تنهایم گذاشته ای

آه خدایا تنهایم گذاشته ای

آخرین باری که گریستم باورم نمی شد

به صورت مجنون خیره شده ام که بالیلی اش زیر باران ایستاده

و کمی آن طرف ترکودکی لبخند می زد

وآن کودکی که لبخند زد خود من بودم

آه خدایا تنهایم گذاشته ای

آه چرا تنهایم گذاشته ای؟

آخرین باری که گریستم

 

+ درددلی ازامیر شهبازی در جمعه بیست و نهم دی 1385 و ساعت 14:1 |
 

جهان ،یک شکفتن است.

شکفتن

+ درددلی ازامیر شهبازی در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 و ساعت 18:49 |